من کوتاه می نویسم
اما تو بلند بخوان
دوستت دارم ها را
برچسب:
نویسنده: کاوه میرزاده
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد
کاسه ی صبرم از این دیر آمدن لبریز شد
تیر دیوانه شد و مرداد هم از شهر رفت
از غمت شهریورِ بیچاره حلق آویز شد
مهر با بی مهری و نامهربانی میرسد
مهربانی در نبودت اندک و ناچیز شد
بی تو یک پاییز ابرم، نم نمِ باران کجاست؟
بی تو حتّی فکر باران هم خیال انگیز شد
کاش میشد رفت و گم شد در دل پاییز سرد
بوی باران را تنفّس کرد و عطر آمیز شد
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا؟
آنقدر دیر آمدی تا عاقبت پاییز شد...
برچسب:
نویسنده: کاوه میرزاده
دوست داشتنِ ما با عالم و آدم فرق میکرد
من و تو
وقتی دلتنگ هم بودیم، نمی توانستیم همدیگر را در آغوش بگیریم
ما نمی توانستیم هر روز قرارهای عاشقانه داشته باشیم
عصر ها نمی توانستیم پیاده روهای ولیعصر را قدم بزنیم
ولی همدیگر را دوست داشتیم
با همه ی کارهایی که نمیتوانستیم بکنیم
همدیگر را دوست داشتیم
من تو را از همین جایی که هستم
از همان جایی که هستی دوست دارم
از پشتِ همان پنجره ای که ختم میشود به آسمانِ تو !!!!
برچسب:
نویسنده: کاوه میرزاده